|
دل آسمونی به نام آنکه اشک را آفرید تا آتش جنگلهای عشق را خاموش کند...
|
قطار به کدام
سمت حرکت میکند؟ (تست ذهنی) لطفا کمی صبر
کنید تا فایل متحرک تصویری بارگذاری شود ........
![]() اگر قطار بسمت راست حرکت میکند:
نیمکره چپ مغز
شما فعال و توسعه یافته است. این بخش از ذهن تواناییهای زبانی شما را
بعهده دارد. این نیمه از مغز گفتار و توانایی خواندن و نوشتن شما را کنترل
میکند. همچنین حقایق، نامها، تاریخ و نوشتهها را به یاد شما میآورد.
سمت چپ مغز مسئول منطق و تجزیه و تحلیل است. به این معنی که تمام واقعیات
را بررسی میکند. اعداد و سمبلهای ریاضی توسط این بخش شناخته میشوند.
اطلاعات از طریق نیمکره چپ مغز بترتیب پردازش میشوند.
اگر قطار بسمت
چپ حرکت میکند:
نیمکره راست مغز
شما فعال است. نیم کره راست متخصص پردازش اطلاعات تصویری و نمادهاست اما
نه اطلاعات کلمهای. این نیمه از مغز به ما فرصت خواب دیدن و خیالبافی را
میدهد. با کمک نیمکره راست، ما میتوانیم داستانهای مختلف را با هم ترکیب
کنیم. همچنین این نیمکره مسئول تواناییهای موسیقی و هنرهای تجسمی است.
نیمکره راست به طور همزمان میتواند بسیاری از اطلاعات مختلف را پردازش
کند. این بخش میتواند مشکلات را بعنوان یک کل حل کند و نه با
استفاده از تجزیه و تحلیل.
نظر یادتون نره لطفا... [ دوشنبه 7 آذر ماه سال 1390 ] [ 10:50 AM ] [ مهسا ]
[ نظرات (14) ]
[ دوشنبه 30 آبان ماه سال 1390 ] [ 1:25 PM ] [ مهسا ]
[ نظرات (28) ]
اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شاید ؛ ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛ عاشقان سکوت شب را ویران میکردند اگر براستی خواستن توانستن بود ؛ محال نبود وصال ! و عاشقان که همیشه خواهانند؛ همیشه میتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت ؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود ؛ چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛ با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت ؛ همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ؛ دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛ تا دیگران از سر جوانمردی ؛ بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود ؛ همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترین کالا بود ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید اگر عشق نبود ؛ به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟ کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟ آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم اگر کینه نبود؛ قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
اگر خداوند ؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا انگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت
[ دوشنبه 23 آبان ماه سال 1390 ] [ 11:38 AM ] [ مهسا ]
[ نظرات (29) ]
[ شنبه 14 آبان ماه سال 1390 ] [ 10:02 AM ] [ مهسا ]
[ نظرات (19) ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||