|
دل آسمونی به نام آنکه اشک را آفرید تا آتش جنگلهای عشق را خاموش کند...
|
کاش عاشق شدن سخت بود ولی عاشق ماندن راحت.
[ دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390 ] [ 12:21 PM ] [ مهسا ]
[ نظرات (39) ]
پرسیدم ...
پرسیدم ، آخر
.... ،
داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد
وادامه داد ... :
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به
... ،
نظر یادتون نره لطفا... [ دوشنبه 28 آذر ماه سال 1390 ] [ 12:10 PM ] [ مهسا ]
[ نظرات (13) ]
[ سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390 ] [ 10:14 AM ] [ مهسا ]
[ نظرات (24) ]
به جای مقدمه این جفنگیات مرسوم که در برگهی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر! کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.در این بخش به ذکر خاطراتی از فعالیتهای پربار خود در این زمینه میپردازم. روشی پلیدیک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس رابخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدمهیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگهنوشتم و برگه را تحویل دادم:«در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویانشاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمرهی صفر را به بیستِ باتقلب ترجیح میدهم.»نمرهی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش. صم بکم عمى فهم لایعقلون معارف بود. میدانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است -با عرض خسته نباشید به خودم- اما جزئیات مطالب و محتوای درس رانمیدانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم ناآشناست. ازمغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اولابتدایی، آقای واسعی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادرتبدیل به شیر میشود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. امانقطه ی طلایی برگه این جمله بود:«جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنماما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابعاکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهملایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه ازدانسته های خود بنویسم.»بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش. اگر دین ندارید لااقل دلم شاد کنید محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. حداقل برای من که علاقه ی چندانی بهریاضیات و مباحث محاسبه ای کامپیوتر نداشتم. سوالات توزیع شد و مطابقمعمول! خداوکیلی دیگر این درس 3 واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که درمغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمرهیخود را تخمین میزنم. در بهترین حالت 7 میشدم. امکان رسیدن امدادهای غیبیهم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم:من نگویم که مرا از قفس آزاد کنیدقفسم برده به باغی و دلم شاد کنیدنمرهی 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش. وساطت حافظ سینی دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه ی نگارش (البته فامیلش شهبازی بود ولی چون ممکنه یه وقت بیاد اینجا رو بخونه من نام مستعارنوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ میخواند و چشمانشپر از اشک میشد. سوالات چی.....؟ بگید؟ (اسمایلی آقای قرائتی) نه که بلدنباشم اما در حد 15-16 بیشتر نمیگرفتم. قبل از امتحان سری به اینجا زدهبودم و واژه ی «شهباز» را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستمثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم :«جناب استاد من که «حافظ» را نمیشناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشقحافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشناشوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه میشود، اینبیت آمد»:خاکیان بی بهره اند از جرعه ی کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اندشهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اندبیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود.خدایا مرا ببخش. تصویر من رو شطرنجی کنیدامتحان نظریه های جامعه شناسی و ... . تو رو خدا نام این استاد را بیخیال شوید. استاد نسبتا معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاههای یزد هم تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. 10 نمره تحقیق و کنفرانس داشت و 10نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی میداد. با یکی از بچه هاشرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمیدهم اما نمرهی بالای 18 میگیرم.برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا همسوالات را خوب جواب دادم. فقط در پایانِ برگه بدون اینکه تحقیق یاکنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم:«موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی دردانشگاهها در طی 16 سال اخیر.»19 گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه مردونه ببخش. اگه مردی منو بندازبا حساب خودم 13- 14 میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!!کلاس را یدک میکشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بودو چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم:«جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود.اگر ترم بعد با ما درس برمیدارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم ایندرس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید.»17! خدایا سه تا نقطه. نظر یادتون نره لطفا...
[ دوشنبه 7 آذر ماه سال 1390 ] [ 10:58 AM ] [ مهسا ]
[ نظرات (28) ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||